وقتی فهمیدم تو هستی
سلام کوچولوی نازنینم
این اولین خاطره ای است که شروع به نوشتن کردم.هرچند یه کم دیرشده ولی خوب هنوز خیلی خاطره های شیرین با اومدند در راهه.الان که شروع به نوشتن کردم شما 7ماه(26هفته)است که درون شکم مامانی وتو این 7ماه روزهای خاطره انگیزی رو باتو سپری کردم.
اولین روزی که متوجه شدم وجود داری ودر درونم داری شکل میگیری تاریخ 1392/3/13 بود.از دو هفته قبلش درد زیادی داشتم و خودم علت این درد زیاد رو نمیدونستم بابای نازنینت هم به شوخی به من میگفت نکنه مامان شده باشی ولی من به مسخره میگرفتم .تا اینکه تو این تاریخ تصمیم گرفتم خودم چک کنم خیلی استرس داشتم.همیشه فکر میکردم وقتی بفهمم تو هستی چیکار میکنم؟هیچی هیچکارنکردم فقط با دیدنش شوکی به من وارد شد وتا کلی وقت بدنم می لرزید. 
به بابا زنگ زدم وگفتم که تو به ما افتخاردادی.با دادن خبر خیلی خوشحال شد انگار منتظرهمین خبر بود...
ولی من از یه طرف خوشحال واز طرفی نگران.پسرم فکر نکنی به خاطر وجود شما نگرانم،نه از اینکه وسط امتحانای ترمم بود از شش تا درسی که ام داشتم کلا سه تا شو داده بودم که فهمیدم دارم مامان میشم.خیلی غافلگیر شده بودم.
از طرفی هم خیلی خوشحال بودم ازاینکه خداوند لطف خودش را به ما تمام کرد و بهترین هدیه را به ما داد.
بعدازظهرهمان روز آزمایشگاه رفتم اونجا هم جواب مثبت رو بهم داد.قرارشد یک هفته بعد به سونوگرافی برم ومشخص بشه که تودقیقا چند وقتته.
روز موعد فرا رسید وبا دادن سونوگرافی معلوم شد پسر نازم تنها 6هفته داره.نسبت به الان که 26 هفته داری خیلی کوچولو بودی.
تواین چند ماه که گذشت هرروز وجودتو بیشتر حس میکنم وبا تکونایی که میخوری دوست دارم زودتر بغلت کنم.


وقتی فهمیدم تو هستی
